|
به نام پاک آفریدگار عشق
|
من به تنهايي خود مي مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيد ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد...

در شعله ي خشم همان يك نگاه سوخت
آتش بزن ، به گريه ي تلخم نظر مكن
گريم به حال دل ، كه چرا بي گناه سوخت...