|
به نام پاک آفریدگار عشق
|
چشم هايت زمين سبز محبت بود و من نيروي جاذبه اش را وقتي سيب سرخ دلم افتاد فهميدم...

مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشب
به خاکم گو میا فردا به بالینم بیا امشب
مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا
نخواهم زیست، خواهم مرد
یا امروز، یا امشب
ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر که آیا
بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب
به جز از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشب؟
چو فردا همچو امروز او ز من بیگانه خواهد بود...
سلام نازنین بی وفای من، سلام نامهربونم، خوبی؟ امیدوارم که خوب و خوش باشی...
چند ساعتی از شب گذشته و من یاد روزای باهم بودنمون افتادم، یاد اون قدیما که صحنه هاش شب و روز مثل یک رویای شیرین از جلو چشمام میگذره، یاد اون وقتا که باهم بودیم، تو رو داشتم، کنارم بودی و من هیچی کم نداشتم...
می خوام ببرمت به عالم خیالم، می خوام تو اونجا چند ساعتی باهات تنها باشم، میخوام ببرمت یه جای دور دور که دست هیچکی بهمون نرسه...
يه جايي كه آسمونش تو باشي، زمينش من. يه جا كه شب سياهش موهاي تو باشه، ظهر طلاييش موهاي من، ماه و خورشيدش چشاي تو باشه ، ستاره هاش چشاي من، سايبونش پلكاي تو باشه، نم نم بارونش اشكاي من...
يه جا كه سبزه و چمنش مژگان تو باشه، گلاي سرخش لباي من ، ظهر داغش دستاي تو باشه ، شباي سردش دستاي من ، نسيم مطبوعش نفساي تو باشه ، دشت وسيعش آغوش من ، يه جا كه تنها صداي موسيقيش صداي تپش قلباي من و تو باشه...
اينجا سرزمين من و توست. متعلق به ما ، از جنس ما ، از جنس شيشه و سنگ...
مي خوام مثل اون روزا كنار تو راه برم ، مي خوام دستم فقط تو دستاي تو باشه ، مي خوام باهات حرف بزنم تموم حرفايي كه تو اين مدت كه ازت جدا شدم تو گلوم بغض شده و داره مثل جذام تنمو می خوره ونابودم مي كنه ، مي خوام صاف توي چشمات نگاه كنم و به اندازه ي تمام اين روزايي كه كنارم نبودي بهت بگم دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم...همون جمله اي كه هيچوقت معنيشو نفهميدي...
تا قبل از اينكه تو رو ببينم نمي دونستم كه تو دنيا گل سنگي هم وجود داره ، گل يخ شنيده بودم اما گل سنگي نه ، اما وقتي تو رو پيدا كردم فهميدم كه تو يك گل سنگي تو كوير خشك سينه ي مني...گلي كه خاراي بزرگي داره اما اونقدر قشنگه كه با قشنگياش همه رو ديوونه ميكنه ، مست قشنگياش شدم اما تا اومدم بچينمش خارش قلبمو پاره كرد...
حالا بگو ، بگو همسفر روياهام ميشي؟ تو دنياي واقعي كه رفيق نيمه راه بودي ، تو خيالم چطور؟ تا آخر باهام مي موني؟ يا انقدر بي رحمي كه حتي نمي ذاري تو روياهام داشته باشمت؟
ميدونم كه نميشي ، ميدونم كه نمياي ، هیچوقت نمیای ، منم هيچوقت نفرينت نمي كنم اما دلم ميخواد اين غرورت آتيش بگيره چون با همین غرورت آتيشم زدي...
چه می داند کسی شاید که او هم ، دلش زیر نگاه من تپیده ست
چه میداند کسی شاید شبی هم ، به یادم آهی از دل برکشیده ست...
