|
به نام پاک آفریدگار عشق
|

به من بگو، بگو با داغی که در سینه دارم چه کنم؟ بگو که در خلوت شبهای سرد و تنهای خویش با کدامین امید به فردای روشن بیندیشم؟ و یا بگو که آیا هرگز فردایی روشن برای من خواهد آمد؟ چگونه می آید وقتی که تو را ندارم، وقتی که تو در کنارم نیستی، وقتی تنم از هرم خواهشت سوخته است و تو مرهم گذار زخم های جان خسته ام مرا در سیاهچال تنهایی ام اسیر ساخته ای .
تو را فریاد می زنم، هزاران بار. سینه ام از عشق سوزان تو لبریز است و این آتشی است که خاموشی ندارد، اما تو نیستی...نیستی تا پیکر تبدارم را مرهم باشی و سردی دستانم را گرمابخش، نیستی تا نظاره گر دیوانگی ام باشی، نیستی که بدانی قلب من هنوز هم سرای امن توست و خانه ی جاویدان تو، تو تنها مالک آن هستی و جز تو هیچ کس فاتح درهای بسته و روشنی بخش کوره راه های تاریک آن نیست.
چرا رفتی؟ چرا در میان هزاران آه و افسوس و حسرت تنهایم گذاشتی؟ ارمغان این سفر دور و دراز که نام آن را سفر عاشقی نهادی برای من چه بود؟جز مشتی حسرت و تنی نیمه جان که فقط نام زنده بودن بر آن است.
آری مرده ام... تنم زیر آوارهای تنهایی پوسیده است و کلبه ی کوچک قلبم رو به ویرانی است، چشمانم سویی برای دیدن راه روشن و پر امید ندارد، هرچه هست سیاهی است، سیاهی، سیاهی...
تو را چه بنامم؟ بی وفا؟ ظالم؟ بی احساس؟ کدامین نام شایسته ی انسانی است که قلب دختری را اینگونه با چشمان وحشی اش به یغما می برد و از آن بازیچه ای می سازد برای شادی قلب خویش و آرام آرام آن را زیر گام های پر صلابتش می فشارد و له می کند و از شهر خیالاتش رخت می کشد و مسافر دیار تنهایی دلدار دیگر می شود...
شکوه ای ندارم، سهم عاشق همین است. همین آه ها ، همین حسرت ها، همین اندوه ها، همین روز و شب گریستن ها و دل سوختن ها، همین تنهایی...از خدایم می خواهم که مرا در این راه پر فراز و نشیب یاری کند و تنهایم نگذارد، از خدایم می خواهم که به من آنقدر جرئت و شهامت بدهد که بتوانم سدی بر سیلاب اشکهایم بسازم و تو را از یاد ببرم. کمکم کند تا بتوانم آن چشمان بی شرم و آن دستان گرمابخشت را فراموش کنم و خود بر داغ سینه ام مرهم بگذارم. از او می خواهم که دیگر هرگز تو را سر راهم قرار ندهد، هرگز تو را نبینم تا شاید با ندیدنت روح مشوشم ارام بگیرد.
آه ای خدای من، یکتای من، تک ستاره ی اسمان بی فروغ امیدم، مرا یاری میکنی؟...
اما تو هرگز اینارو نمیخونی تا بفهمی که چقدر دوست دارم، حتی حالا که نیستی، حتی بعد از اینکه غرورم رو شکستی و رفتی...