تبليغاتX
تندیس عشق
به نام پاک آفریدگار عشق

در تمام طول تاریکی

سیر سیرک ها فریاد زدند:

"ماه، ای ماه بزرگ..."

در تمام طول تاریکی

شاخه ها با آن دستان دراز

که از آنها آهی شهوتناک

سوی بالا می رفت

و نسیم تسلیم

به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان، در زندگی مخفی خاک

و در آن دایره ی سیار نورانی، شبتاب

دقدقه در سقف چوبین

لیلی در پرده

غوکها در مرداب

همه با هم، همه با هم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند:

"ماه، ای ماه بزرگ..."

در تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهای شب خود بود

داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:26  توسط نسیم  | 

 

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

 دخترک افسانه می خواند

 نیمه شب در کنج تنهایی:

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویند

"آه...او با این غرور و شوکت و نیرو"

"در جهان یکتاست"

"بی گمان شهزاده ای والاست"

دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پرغوغا

در تپش از شوق یک پندار

"شاید او خواهان من باشد."

لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش

میرود شادان به راه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

مقصود او...خانه ی دلدار زیبایش

مردمان از یکدگر آهسته می پرسند

"کیست پس این دختر خوشبخت"

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست...آری...اوست

"آه ای شهزاده، ای محبوب رویایی

نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی."

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

"ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی

ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره...قصر پر نور است."

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

می کشم همراه او از این شهر غمگین رخت

مردمان با دیده ی حیران

زیر لب آهسته می گویند

"دختر خوشبخت!..."

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 23:59  توسط نسیم  | 

 

 هر شب با هزار سبد آرزوی کال، به یادت جوانه می کنم و بر روی بلندای درخت تنهایی در عمق لحظه ها فرو می روم. غریبانه پلک هایم را روی هم می گذارم و بی آنکه طلوع جمالت در من درخشیده باشد، غروب می کنم.

ای نهفته نامور، سراغ دستانت را از پرنده می گیرم، از بادهای رهگذر از ابرهایی که برایت گریه می کنند و در هجوم خاموشی و تنهایی از روزهای بی خاطره، از چشم های خیس، از نگاه های منتظر.ای زلال مطلق، ای دریای بی کران، در این دنیا که زیستن بی تو ناگوار است، مهتاب وجودم هر شب فانوس به دست دنبال خویش می گردد، تا بپرسد از کسی که چرا آمدنت زود، دیر میشود...

 

 

 می خواهم در این روز

تو را میهمان کنم

و شامگاه

تو را بکشم

و هر روز را

با نوشیدن یک جام از خون تو

آغاز کنم

تا شاید این چنین

هر روز

در وجودم زنده باشی...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 21:25  توسط نسیم  | 

شقایق ای گل عاشق، تویی تنها ترین عشقم

تو از آلاله زیباتر، تویی خوشبو تر از مریم

شقایق در میان دشت، تویی یکدانه طنازم

من از عشق تو سرشارم، تویی دردانه گلنازم

شقایق ساحر صحرا تو جادو قلب من کردی

من از یاد تو سرمستم، ببین با ما چه ها کردی

شقایق این رخ بی رنگ، ز یاد تو قزح گردد

ز نای تو نفس گیرم، تنم بی تو شبح گردد

شقایق ای گل خونین، به خون چهره ات سوگند

تهی از یاد تو میرم، دلم شادی ز روحم کند

شقایق سرخی لب ها، ز روی تو خجل گشتند

میان دست ها، لب ها، همه زندانیان گشتند

شقایق عشوه را کم کن تو ای تنها گل زیبا

شقایق یاد ما را بر به صحرای شقایق ها

این شعر رو از دفتر شعر خواهرم ندا برداشتم(بدون اجازه)، هم به خاطر شعرش ازش تشکر می کنم و هم به خاطر فضولیم ازش معذرت می خوام... 

 

 

 

 

 

 

 

 

شبی رفتم به افسون شقایق

به خواب گرم و گلگون شقایق

گذشتم از دل صحرا، رگ دشت

تنم آغشته با خون شقایق...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 18:19  توسط نسیم  | 

 

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

            می نوازد آرام آرام

                                  پری کوچک غمگینی که

                                  شب از یک بوسه می میرد

                                و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 14:13  توسط نسیم  | 

عشق آتش سوزان است و بهر بی توان ،همه جان است. قصه ی بی پایان است. عقل و ادراک در وی حیران است و دل در یافت وی ناتوان. عشق هم آتش است و هم آب، هم ظلمت است هم آفتاب. عشق درد است لیکن به درد آرد. چنانکه علت حیات است، سبب ممات است، هرچند مایه ی راحت است، پیرایه ی آفت است.

ای عزیز! هر کس که داند حقیقت چیست، داند که عشق کدام است و عاشق کیست...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 20:40  توسط نسیم  | 

 

در ابتدا سلام میکنم به شما خواننده ی عزیز و به خاطر ورودت به وبلاگم از شما تشکر میکنم. امیدوارم شعر و متن های این وبلاگ به دلت بشینه و تا آخرش همراهیم کنی... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 20:2  توسط نسیم  |