|
به نام پاک آفریدگار عشق
|
عشق شادیست ، عشق آزادیست
عشق ، آغاز آدمی زادیست
عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری ز خود فزاینده است
زایش کهکشان زاینده است
تپش نبض باغ در دانه است
در شب پیله ، پروانه است
جنبشی در نهفت پرده ی جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آنکه عشق می ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد
آدمی بی زلال این آتش
مشت خاکی است پر کدورت و غش
تنگ و تاری اسیر آب و گل است
صنمی سنگ چشم و سنگ دل است...

می دید می سوزم ولی باور نمی کرد
با گوشه چشمی آتشم را تر نمی کرد
توی نگاهش بی وفایی موج می زد
بیچاره دل این صحنه را باور نمی کرد
می دید توی چشم هایم حرفها بود
حتی دمی پیش نگاهم سر نمی کرد
پاییز گفتم در وجودم ریشه می سوخت
سوزی که هرگز شعله ی آذر نمی کرد
گفتم دل از داغ که داری شکوه و درد؟
گفت از کسی که کار او کافر نمی کرد
می دید در جانم چگونه شعله برپاست
آن شعله ای که رو به خاکستر نمی کرد
در شعله می دید و لب از لب وا نمی کرد
می دید می سوزم ولی باور نمی کرد...
در تمام طول تاریکی
سیر سیرک ها فریاد زدند:
"ماه، ای ماه بزرگ..."
در تمام طول تاریکی
شاخه ها با آن دستان دراز
که از آنها آهی شهوتناک
سوی بالا می رفت
و نسیم تسلیم
به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان، در زندگی مخفی خاک
و در آن دایره ی سیار نورانی، شبتاب
دقدقه در سقف چوبین
لیلی در پرده
غوکها در مرداب
همه با هم، همه با هم یکریز
تا سپیده دم فریاد زدند:
"ماه، ای ماه بزرگ..."
در تمام طول تاریکی
ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید