تبليغاتX
تندیس عشق
به نام پاک آفریدگار عشق

عشق شادیست ، عشق آزادیست

عشق ، آغاز آدمی زادیست

عشق آتش به سینه داشتن است

دم همت بر او گماشتن است

عشق شوری ز خود فزاینده است

زایش کهکشان زاینده است

تپش نبض باغ در دانه است

در شب پیله ، پروانه است

جنبشی در نهفت پرده ی جان

در بن جان زندگی پنهان

زندگی چیست؟ عشق ورزیدن

زندگی را به عشق بخشیدن

زنده است آنکه عشق می ورزد

دل و جانش به عشق می ارزد

آدمی بی زلال این آتش

مشت خاکی است پر کدورت و غش

تنگ و تاری اسیر آب و گل است

صنمی سنگ چشم و سنگ دل است...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 16:11  توسط نسیم  | 

 

 

من به تنهايي خود مي مانم

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي

گيسوان تو به يادم مي آيد ...

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي

شعر چشمان تو را مي خوانم ...

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرفترين راز وجود برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

 تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد...

  

 

 

                                            مسكين دلم كه از تو به آن يك نگاه ساخت

در شعله ي خشم همان يك نگاه سوخت

آتش بزن ، به گريه ي تلخم نظر مكن

گريم به حال دل ، كه چرا بي گناه سوخت...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 19:25  توسط نسیم  | 

چشم هايت زمين سبز محبت بود و من نيروي جاذبه اش را وقتي سيب سرخ دلم افتاد فهميدم...

 

 

 

 مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشب

به خاکم گو میا فردا به بالینم بیا امشب

مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا

نخواهم زیست، خواهم مرد

یا امروز، یا امشب

ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر که آیا

بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب

به جز از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشب؟

چو فردا همچو امروز او ز من بیگانه خواهد بود...

 

سلام نازنین بی وفای من، سلام نامهربونم، خوبی؟ امیدوارم که خوب و خوش باشی...

چند ساعتی از شب گذشته و من یاد روزای باهم بودنمون افتادم، یاد اون قدیما که صحنه هاش شب و روز مثل یک رویای شیرین از جلو چشمام میگذره، یاد اون وقتا که باهم بودیم، تو رو داشتم، کنارم بودی و من هیچی کم نداشتم...

می خوام ببرمت به عالم خیالم، می خوام تو اونجا چند ساعتی باهات تنها باشم، میخوام ببرمت یه جای دور دور که دست هیچکی بهمون نرسه...

يه جايي كه آسمونش تو باشي، زمينش من. يه جا كه شب سياهش موهاي تو باشه، ظهر طلاييش موهاي من، ماه و خورشيدش چشاي تو باشه ، ستاره هاش چشاي من، سايبونش پلكاي تو باشه، نم نم بارونش اشكاي من...

يه جا كه سبزه و چمنش مژگان تو باشه، گلاي سرخش لباي من ، ظهر داغش دستاي تو باشه ، شباي سردش دستاي من ، نسيم مطبوعش نفساي تو باشه ، دشت وسيعش آغوش من ، يه جا كه تنها صداي موسيقيش صداي تپش قلباي من و تو باشه...

اينجا سرزمين من و توست. متعلق به ما ، از جنس ما ، از جنس شيشه و سنگ...

مي خوام مثل اون روزا كنار تو راه برم ، مي خوام دستم فقط تو دستاي تو باشه ، مي خوام باهات حرف بزنم تموم حرفايي كه تو اين مدت كه ازت جدا شدم تو گلوم بغض شده و داره مثل جذام تنمو می خوره ونابودم مي كنه ، مي خوام صاف توي چشمات نگاه كنم و به اندازه ي تمام اين روزايي كه كنارم نبودي بهت بگم دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم...همون جمله اي كه هيچوقت معنيشو نفهميدي...

تا قبل از اينكه تو رو ببينم نمي دونستم كه تو دنيا گل سنگي هم وجود داره ، گل يخ شنيده بودم اما گل سنگي نه ، اما وقتي تو رو پيدا كردم فهميدم كه تو يك گل سنگي تو كوير خشك سينه ي مني...گلي كه خاراي بزرگي داره اما اونقدر قشنگه كه با قشنگياش همه رو ديوونه ميكنه ، مست قشنگياش شدم اما تا اومدم بچينمش خارش قلبمو پاره كرد...

حالا بگو ، بگو همسفر روياهام ميشي؟ تو دنياي واقعي كه رفيق نيمه راه بودي‌ ، تو خيالم چطور؟ تا آخر باهام مي موني؟ يا انقدر بي رحمي كه حتي نمي ذاري تو روياهام داشته باشمت؟

ميدونم كه نميشي ، ميدونم كه نمياي ، هیچوقت نمیای ، منم هيچوقت نفرينت نمي كنم اما دلم ميخواد اين غرورت آتيش بگيره چون با همین غرورت آتيشم زدي...

 چه می داند کسی شاید که او هم ، دلش زیر نگاه من تپیده ست

چه میداند کسی شاید شبی هم ،  به یادم آهی از دل برکشیده ست...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:51  توسط نسیم  | 

 

به من بگو، بگو با داغی که در سینه دارم چه کنم؟ بگو که در خلوت شبهای سرد و تنهای خویش با کدامین امید به فردای روشن بیندیشم؟ و یا بگو که آیا هرگز فردایی روشن برای من خواهد آمد؟ چگونه می آید وقتی که تو را ندارم، وقتی که تو در کنارم نیستی، وقتی تنم از هرم خواهشت سوخته است و تو مرهم گذار زخم های جان خسته ام مرا در سیاهچال تنهایی ام اسیر ساخته ای .

تو را فریاد می زنم، هزاران بار. سینه ام از عشق سوزان تو لبریز است و این آتشی است که خاموشی ندارد، اما تو نیستی...نیستی تا پیکر تبدارم را مرهم باشی و سردی دستانم را گرمابخش، نیستی تا نظاره گر دیوانگی ام باشی، نیستی که بدانی قلب من هنوز هم سرای امن توست و خانه ی جاویدان تو، تو تنها مالک آن هستی و جز تو هیچ کس فاتح درهای بسته و روشنی بخش کوره راه های تاریک آن نیست.

چرا رفتی؟ چرا در میان هزاران آه و افسوس و حسرت تنهایم گذاشتی؟ ارمغان این سفر دور و دراز که نام آن را سفر عاشقی نهادی برای من چه بود؟جز مشتی حسرت و تنی نیمه جان که فقط نام زنده بودن بر آن است.

آری مرده ام... تنم زیر آوارهای تنهایی پوسیده است و  کلبه ی کوچک قلبم رو به ویرانی است، چشمانم سویی برای دیدن راه روشن و پر امید ندارد، هرچه هست سیاهی است، سیاهی، سیاهی...

تو را چه بنامم؟ بی وفا؟ ظالم؟ بی احساس؟ کدامین نام شایسته ی انسانی است که قلب دختری را اینگونه با چشمان وحشی اش به یغما می برد  و از آن بازیچه ای می سازد برای شادی قلب خویش و آرام آرام آن را زیر گام های پر صلابتش می فشارد و له می کند و از شهر خیالاتش رخت می کشد و مسافر دیار تنهایی دلدار دیگر می شود...

شکوه ای ندارم، سهم عاشق همین است. همین آه ها ، همین حسرت ها، همین اندوه ها، همین روز و شب گریستن ها و دل سوختن ها، همین تنهایی...از خدایم می خواهم که مرا در این راه پر فراز و نشیب یاری کند و تنهایم نگذارد، از خدایم می خواهم که به من آنقدر جرئت و شهامت بدهد که بتوانم سدی بر سیلاب اشکهایم بسازم و تو را از یاد ببرم. کمکم کند تا بتوانم آن چشمان بی شرم و آن دستان گرمابخشت را فراموش کنم و خود بر داغ سینه ام مرهم بگذارم. از او می خواهم که دیگر هرگز تو را سر راهم قرار ندهد، هرگز تو را نبینم تا شاید با ندیدنت روح مشوشم ارام بگیرد.

آه ای خدای من، یکتای من، تک ستاره ی اسمان بی فروغ امیدم، مرا یاری میکنی؟...

اما تو هرگز اینارو نمیخونی تا بفهمی که چقدر دوست دارم، حتی حالا که نیستی، حتی بعد از اینکه غرورم رو شکستی و رفتی... 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 12:23  توسط نسیم  | 

 

می دید می سوزم ولی باور نمی کرد

با گوشه چشمی آتشم را تر نمی کرد

توی نگاهش بی وفایی موج می زد

بیچاره دل این صحنه را باور نمی کرد

می دید توی چشم هایم حرفها بود

حتی دمی پیش نگاهم سر نمی کرد

پاییز گفتم در وجودم ریشه می سوخت

سوزی که هرگز شعله ی آذر نمی کرد

گفتم دل از داغ که داری شکوه و درد؟

گفت از کسی که کار او کافر نمی کرد

می دید در جانم چگونه شعله برپاست

آن شعله ای که رو به خاکستر نمی کرد

در شعله می دید و لب از لب وا نمی کرد

می دید می سوزم ولی باور نمی کرد...

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 22:49  توسط نسیم  | 

در تمام طول تاریکی

سیر سیرک ها فریاد زدند:

"ماه، ای ماه بزرگ..."

در تمام طول تاریکی

شاخه ها با آن دستان دراز

که از آنها آهی شهوتناک

سوی بالا می رفت

و نسیم تسلیم

به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان، در زندگی مخفی خاک

و در آن دایره ی سیار نورانی، شبتاب

دقدقه در سقف چوبین

لیلی در پرده

غوکها در مرداب

همه با هم، همه با هم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند:

"ماه، ای ماه بزرگ..."

در تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهای شب خود بود

داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:26  توسط نسیم  | 

 

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

 دخترک افسانه می خواند

 نیمه شب در کنج تنهایی:

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویند

"آه...او با این غرور و شوکت و نیرو"

"در جهان یکتاست"

"بی گمان شهزاده ای والاست"

دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پرغوغا

در تپش از شوق یک پندار

"شاید او خواهان من باشد."

لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش

میرود شادان به راه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

مقصود او...خانه ی دلدار زیبایش

مردمان از یکدگر آهسته می پرسند

"کیست پس این دختر خوشبخت"

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست...آری...اوست

"آه ای شهزاده، ای محبوب رویایی

نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی."

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

"ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی

ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره...قصر پر نور است."

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

می کشم همراه او از این شهر غمگین رخت

مردمان با دیده ی حیران

زیر لب آهسته می گویند

"دختر خوشبخت!..."

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 23:59  توسط نسیم  | 

 

 هر شب با هزار سبد آرزوی کال، به یادت جوانه می کنم و بر روی بلندای درخت تنهایی در عمق لحظه ها فرو می روم. غریبانه پلک هایم را روی هم می گذارم و بی آنکه طلوع جمالت در من درخشیده باشد، غروب می کنم.

ای نهفته نامور، سراغ دستانت را از پرنده می گیرم، از بادهای رهگذر از ابرهایی که برایت گریه می کنند و در هجوم خاموشی و تنهایی از روزهای بی خاطره، از چشم های خیس، از نگاه های منتظر.ای زلال مطلق، ای دریای بی کران، در این دنیا که زیستن بی تو ناگوار است، مهتاب وجودم هر شب فانوس به دست دنبال خویش می گردد، تا بپرسد از کسی که چرا آمدنت زود، دیر میشود...

 

 

 می خواهم در این روز

تو را میهمان کنم

و شامگاه

تو را بکشم

و هر روز را

با نوشیدن یک جام از خون تو

آغاز کنم

تا شاید این چنین

هر روز

در وجودم زنده باشی...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 21:25  توسط نسیم  | 

شقایق ای گل عاشق، تویی تنها ترین عشقم

تو از آلاله زیباتر، تویی خوشبو تر از مریم

شقایق در میان دشت، تویی یکدانه طنازم

من از عشق تو سرشارم، تویی دردانه گلنازم

شقایق ساحر صحرا تو جادو قلب من کردی

من از یاد تو سرمستم، ببین با ما چه ها کردی

شقایق این رخ بی رنگ، ز یاد تو قزح گردد

ز نای تو نفس گیرم، تنم بی تو شبح گردد

شقایق ای گل خونین، به خون چهره ات سوگند

تهی از یاد تو میرم، دلم شادی ز روحم کند

شقایق سرخی لب ها، ز روی تو خجل گشتند

میان دست ها، لب ها، همه زندانیان گشتند

شقایق عشوه را کم کن تو ای تنها گل زیبا

شقایق یاد ما را بر به صحرای شقایق ها

این شعر رو از دفتر شعر خواهرم ندا برداشتم(بدون اجازه)، هم به خاطر شعرش ازش تشکر می کنم و هم به خاطر فضولیم ازش معذرت می خوام... 

 

 

 

 

 

 

 

 

شبی رفتم به افسون شقایق

به خواب گرم و گلگون شقایق

گذشتم از دل صحرا، رگ دشت

تنم آغشته با خون شقایق...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 18:19  توسط نسیم  | 

 

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

            می نوازد آرام آرام

                                  پری کوچک غمگینی که

                                  شب از یک بوسه می میرد

                                و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 14:13  توسط نسیم  |